تبليغاتX
سکوت دل...
سلااااااااااااام خوب باشید ایشالله فقط اومدم بگم پیشا پیش عید همه ی دوستان مبارک باشه

انشالله سال پر برکت و خوبی رو داشته باشید و خوش باشید این تعطیلات

راستی یه چیز مهم عیدی یادتون نره بهم بدیدآ ، گفته باشم

من عیدی میخوام پس حسابی واسم دعا کنید که عیدی داده باشید

پیشاپیش ممنون از همگیتون

[ پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 ] [ 10:7 ] [ فاطمه ]
به دخترعموم که 5 سالشه میگم: دخترا موشن مثه خرگوشن

میگه پ ن پ همه مثل شما پسرا گاو گوساله ایم

اصلا یه وضعی شده به خدا!

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

دوستم میگه با گوشی برم اینترنت از شارژم کم میشه؟

میگم پ ن پ از صندوق ذخیره سازمان اوپک کم میشه!

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 18:0 ] [ فاطمه ]
دوستم میپرسه تو هم مثل من به طبیعت و دریا و گل و چیزای رمانتیک علاقه داری؟ پـــ نه پـــ من

فقط به زباله دونی و آشغال و توالت عمومی و چیزای چندش آور علاقه دارم!!!!


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *


مامان و بابام موقع جابه جا کردن مبل یکدفعه ولش کردند رو پام اشکم در اومده، تازه می پرسن دردت اومد؟

پـــ نــه پـــ از اینکه می بینم رابطه شما دوتا انقدر خوبه و با هم همکاری می کنید، دارم اشک شوق می ریزم!!!


[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 17:51 ] [ فاطمه ]
_دهانتان را به اندازه ای باز کنید که حرف در دهانتان نگذارند . . .


_زمانیکه خاطره هایت از امیدهایت قوی تر شدند


بدان که دوران پیریت اغاز شده است . . .

[ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ] [ 17:49 ] [ فاطمه ]
اره خب یه جوری ام

هیشکی نمیتونی درکم کنه

یعنی هیشکیه هیشکی نه ولی خب بماند

حالم خرابه

نمیشه همیشه اونجور که بخوای بشه

دنیا درسته دوروزه درسته با خدا باید گذروند اما خب گاهی بد میگذره انم لابد از بدیه خوده منه

خیلی سخته بعضی چیزا

خیلی قول ها از یکی گرفتم

کاش که همشو عمل کنه

واسه خودش گفتم

مهمه خودش میدونه

خانواده ها باارزشن چه کسی که جز خانواده میخواست بشه چه شد چه نشد

دیگه نمیدونم چی بگم

مغزم داغه








[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 19:28 ] [ فاطمه ]
اره خرابم خیلی خرابم

کاش حس میکردم همه چی خوبه دنیام خرابه

هیشکی نمیفهمه هیشکی به معنای واقعی

هیشکی

همین.............


[ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 ] [ 20:22 ] [ فاطمه ]
خدایا حکمت قدمهایی که برایم بر میداری بر من آشکار کن، تا درهایی را که به رویم            

می گشایی ندانسته نبندم و درهایی را که به رویم می بندی به اصرار نگشایم

[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 13:54 ] [ فاطمه ]

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 15:22 ] [ فاطمه ]

چقدر فاصله افتاده بین تو تا من

چگونه بی تو تحمل کنم خودم را من

تو را دوباره ورق می زنم در این دفتر

دوباره آمده ام تا تو، تا تماشا من

به جستجوی تو از هفت خان دربه دری

گذشته ام و هنوز از تو دور و تنها من

تو در کجای جهان ایستاده ای که کسی

نمی رسد به خطوط تن تو حتی من

و من کجای جهان ایستاده ام ، جایی

که عشق فاصله دارد ، هزار پا تا من

جهان چه فرصت کوتاه بی سرانجامی ست

در این مجال پریشان ، تو یا خدا یا من

دلم گرفته و حس می کنم کسی دارد

در آخر غزلم گریه می کند با من

[ دوشنبه دهم بهمن 1390 ] [ 15:1 ] [ فاطمه ]
چه خوب می شد اگر می دانستیم در لحظه تولد برای چه گریه می کردیم.

چه خوب میشد اگه میتونستیم خاطره روزی که خدا به ما گفت باید به این

دنیا بیایم را به یاد بیاوریم. شاید آن روز به خدا میگفتیم که دوست نداریم به

این دنیا بیایم. همان روزی که بالهایمان را یادگاری دادیم به فرشته ها و به

خدا گفتیم که هیچ وقت فراموشش نمیکنیم.

امروز سالها از آن روز و آن خاطره قدیمی می گذرد آیا یادمان مانده که به

خدا چه گفته بودیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

[ یکشنبه نهم بهمن 1390 ] [ 17:44 ] [ فاطمه ]

آیا تا بحال وسط بزرگراه ماشین تان پنچر شده است؟چقدر انتظار کمک داشتید از رانندگانی که با شتاب میگذشتند؟چقدر طول کشید تا یه نفر نگه دارد و شما از آن وضعیت خلاصی یابید؟تصورش را بکنید در ماشینی که کنار بزرگراه خراب شده مریض بد حالی هم باشد. هریک از ما با دیدن این صحنه چه عکس العملی نشان میدهیم؟ خودمان را به ندیدن میزنیم؟فکر میکنیم بنزین میخواهد، و رد میشویم؟ عجله داریم و فکر میکنیم کار خودمون خیلی مهمتر است؟ با خودمان میگوییم نفر بعدی حتما کمکش خواهد کرد؟ فکر میکنیم در اتوبان نباید توقف کرد؟ شاید هم بدون این توجیهات و کشمکش با وجدان خیلی راحت به راه خود ادامه می دهیم؟یا نه تمام پشتوانه های وجدانی ، فرهنگی ، انسانی و دینی به یاریمان می ایند و راهنما را میزنیم و پا بر ترمز می گذاریم ؟و می دانیم در بزرگراه زندگی ، همه مان ممکن است روزی نیاز به کمک داشته باشیم.............. "این مطلب رو از یه مجله خوندم نوشته محمد قلیج خانی بود.جالب بود خواستم بخونید البته اگه نخوندید.هرچند گاهیتکرار این مطالب نیازه" ممنون
[ شنبه هشتم بهمن 1390 ] [ 16:29 ] [ فاطمه ]
    توی یک جمعه دلخواه

میگن میرسی تو از راه

مثل یک نسیم دلکش

بیکرانه مثل دریا

تو یه انتظار نغزی

توی جاده های امید

تو اصلا خود امیدی

توی لحظه های تردید

[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 16:49 ] [ فاطمه ]

گاهی وقتا آدما از چیزایی میترسن که منشاش مشخصه گاهی هم نه.

چقد چرت نوشتم اخه نمیدونم چی بنویسم

من امروز بدجور ترسیدم یعنی دیشب هم یه ترس عجیب وقت خواب تموم وجودمو گرفت تا یک ساعت نتونستم چشم رو هم بذارم با کلی دعا و صلوات خوابم برد.خواب دیدم رفتم پای جلسه امتحان شماره صندلیمو یادم بود رفتم توی همون کلاسی که شماره صندلیم توش بود اما به اونجا که رسیدم شماره صندلیمو فراموش کردم برگشتم که باز ورقه شماره صندلی ها رو نگاه کنم اما انگار شماره صندلی من آب شده بود محو شده بود نفهمیدم چرا پیداش نمیکنم با دلهره و ترسه از عقب موندن از جلسه و ساعت امتحان خداروشکر با واسطه ی چند نفر از مراقبین یا استادان که الان یادم نمیاد کیا بودن، رفتم و نشستم پای جلسه امتحان هرجور بودامتحان دادم و پاشدم و از خوابم پاشدم با ساعتم که واسه وقت نماز کوک کرده بودم.

صبح ترسی نداشتم دیگه تا اینکه یکی از دوستای زمان مدرسه امکه توی مدرسه به من و اون(زیبا) و یکی دیگه(نرجس)میگفتن مثلث آخه همیشه باهم بودیم.خلاصه بهم پیام زد زیبا جان که فاطمه دلم برات تنگ شده "مث خودم"واین لطف و محبتا.بعدش گفت فاطمه خواب بد دیدم دیشب واست.گفتم انشالله خیره گفت نگرانت شدم و پیام دادم واست.خب گفت خواب بد رو نباید تعریف کنیم.منم به دلایلی بدجور فکرم مشغول و داغونه مدتیه،حس کردم خوابش باید به حال این روزام مربوط باشه مامانم هم گفت که بهش بگو تعریف کنه واست برو تعبیرشو بگیر شاید واقعا بد نباشه و دلتونو الکی گرفته نکنید خب منم بهش پیام دادم که لطفا تعریف کن خواب رو.گفت دیشب خواب دیده من رفته بودم دم در خونشون چندبار حالم خیلی بد بوده بعد با اصرار اون اومدم توی خونشون هرچی میپرسیده چته ؟چیزی نمیگفتم بعد میره یه چیزی واسم از تو آشپزخونه بیاره که برمیگرده میبینه خودکشی کردم.

الفاتحه

اینم خواب دوست ما که از شهرما فاصله داره خونشون.

بهرحال کلی ترس ورمون داشت.اون ترس عجیبه باز اومد سراغم

هرچی دعا بخون گریه کن بغض بترکون فایده نداشت که نداشت ولی خب خداروشکر الان بهترم نمیدونم انشالله که خیر بوده باشه

یه بنده خدایی گفت بابا خواب زن چپه. الله اعلم

نیدونم

انشالله خیره انشالله.شما هم واسم دعا کنید

[ پنجشنبه ششم بهمن 1390 ] [ 15:28 ] [ فاطمه ]

خب اتفاقی افتاده که شوکه ام ازش ولی خوشحالم خیلی میلی

eee راستی سلاااااااااام شرمنده دیگه بی وفا شدم هر چند من دیگه غریبه شدم تو وبلاگها"نه اینکه اون موقع خیلی خواهان داشته وبم :) :D ؛) "

بهرحال اگه خیلی واستون مهم بود، بودونبودم ، ببخشیدم به بزرگواریه خودتون من دیگه مث قدما نمیام شرمنده دیگه.

کاش فاصله نبود یا شایدم فاصله بود اما جنبه اش بود اما بعضی چیزاش نبود وو بعضی چیزاش بود

خودت میدونی چی میگم

خب من حرف کم آوردم طبق معمول نه اینکه کم حرفم ها اما خب نمیدونم گاهی که میخوام نمیشه گاهی که نمیخوام میشه در عجبم

جل الخالق:))

خب دیگه بااجازه خوده خودت؛-)



[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 13:50 ] [ فاطمه ]

مترسک آنقدردستهایت را باز نکن

کسی تو را در آغوش نمی گیرد

ایستادگی همیشه تنهایی دارد

......

درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمیدونم

 

[ دوشنبه نهم آبان 1390 ] [ 11:51 ] [ فاطمه ]
درباره وبلاگ

چه سکوتی دنیا رو فرا میگرفت اگه هر کسی به اندازه ی عملکردش صحبت میکرد.
سلام دوستان خوب خودم
خوبین انشالله هر جا که هستید خوب باشید
التماس دعا
ممنون از اینکه وبلاگ منو واسه دیدن انتخاب کردین
موفق باشید
امکانات وب